سيد محمد باقر برقعى
668
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گلى به ظرف بلور جان مىكند اگر دل زنده به گور من * دور از تو مانده ماهى بيرون ز تور من با ياد رنگ و بوى تو سنگ صبور بود * عمرى تپيد اگر كه دل ناصبور من ديگر چگونه باورم آيد كه مىزنى * يك ضربه هم به تار دل پر ز شور من ؟ تا آمدم به قلّه شدى ماه در محاق * بودم پلنگ كوه و شكستى غرور من تصوير خود چگونه ببينم درون آه * بىتو به تيره آينه دنياى نور من سردى هنوز اگر ، دل من گُر گرفته است * بنشين كنار آتش گرم تنور من ياد تو را به خاطر من زنده مىكند * پروردى آن گلى كه به ظرف بلور من فردا بخوان به ياد من و عشق من رفيق * رنگين به خون دل غزلم بىحضور من خيابان و كوچههايش خيابان مىشناسد كوچههايش را و ما را نه * شكمهاى تهى از نان و پژواك صدا را نه خيابان چون تو دارد چشم ظاهربين ، عزيز من * پذيراتر مهپوشان را شود ، يكلاقبا را نه خيابان مثل تو رسم غريبهپرورى دارد * به سر جا مىدهد ناآشنا را ، آشنا را نه دل من پاى قنديل امشب از مرگ تو مىگويم * چگونه مردنت را زندگى اغنيا را نه كنار كوچه مىميرد شبى صدها دل كوچك * دهلكوبان عروسى را دهلكوب و عزا را نه عجب شهرى ، عجب خاكى ، عجب مردان ناپاكى ! * نمىگويم شما شبزندهداران را ، شما را نه از آنهايى كه بىدردند ، از آن مردان كه نامردند * اگر گفتم و خواهم گفت ، مردان خدا را نه دلم شد رنجه از دست شما ياران توخالى * ندارم چشم ديدن مردم پرمدّعا را نه ملولم از شما همشهريان حافظ و سعدى * نمىگويم شما را ، شاعران باصفا را نه من از شهر شما گفتم و ديگر بار هم گويم * خيابان مىشناسد كوچههايش را و ما را نه